|
✍زهرا وصالی، ابتکارجنوب بوی گچ و خاکستر، اینک عطر ابدی مدرسه میناب است؛ گویی هر ذره هوا، حامل فریادهای ناگفتهی دخترانی است که شوق پروازشان، با شعلهای ناپاک خاموش شد.آن لحظهی شوم که پلیدی به سادگی، معصومیت را نشانه گرفت، صدای هزاران آرزوی کوچک را در خود بلعید. اما بدانید، خشتهایی که با نیت خیر بنا میشوند، حتی اگر در شعلههای آتش ذوب شوند، خاکسترشان از دیگران قویتر است. نیمکتهای خالی، صلیبهای کوچک سکوتاند که بر تنه درختان بلوغ ایستادهاند. زمان در آن لحظهی شقاوت، نه متوقف، که به قامت یک ابدیت عمیق در حافظهی جمعی ما منجمد شد. آن دخترانی که دیروز با مداد رنگیهایشان عالم را نقش میزدند، امروز با خون مطهرشان، نقشهی راه مقاومت را بر جان این سرزمین ترسیم کردهاند. دخترانی که باید چراغدانهای فردای این مرز و بوم میبودند، اکنون، شمعهایی ابدیاند که راه را برای هر قدم بعدی ما روشن ساختهاند. و دردناکترین تصویر، تصویر از بالای محرابهای کنده شده دختران میناب است که در قلب این سرزمین حک شده است؛ نمای بالا، برهانی از عمق فاجعه. اما اگر دقیقتر بنگریم، در پس خاک و سایه، انگار نوشتهای هزاران بار تکرار میشود: الله… الله… الله… و انگار که محرابها آغوش پروردگارند برای این معصومان به خون غلطیده. این نالهی خاک نیست؛ این اذان مقاومت است که از عمق زمین برمیخیزد. اما تاریخ ایران، داستان سقوط نیست؛ داستان برخاستن است! از تندیس سترگ داریوش تا فریادهای فردوسی که با شاهنامه، قامت اسطورهای این خاک را به جهانیان شناساند؛ ما همواره از دل ویرانی، کاخهای بلندتر بنا کردهایم. حملهی ناجوانمردانه به دختران میناب، نه پایان که آتشی شد بر خرمن انفعال و سکوت ما. این خون، به سنگ بدل نشد؛ بلکه همچون مرکب جاودان بر بوم این ملت جاری شد. اینجا موطن شاهنامه است؛ سرزمینی که حتی اگر فردوسی هم نبود، فرزندانش با خون خود، سطر به سطر تاریخ مقاومت را مینوشتند. این شور، از آن اجدادی است که در برابر اسکندر ایستادند و از آن سردارانی که در برابر موجهای خروشان ظلم ایستادگی کردند. امان از چهره مادران میناب، چهرهها را ببینید؛ چهرههایی که داغ دیدهاند، اما نگاهشان تیزتر از شمشیر است. بله مادران میناب، مادرانی که داغ عزیزترین داراییشان را بر دل دارند، چهرهها را ترس و زوال نپوشانده است. آنجا که چشمانشان باید از فرط گریه تار میشد، نوری سخت و نافذ جوانه زده است. آن نگاه، فقط اشکریزان داغدیده نیست؛ آن نگاه، دادخواهی خاموش است.چشمانشان، نه منتظر انتقام خاکی، که مشتاق تجلی عدالت الهی است. این نگاه، یک قضاوت زمینی نیست؛ این استیناف به دادگاه عدل کبریاست. آن چشمان، هرگز خاموش نخواهند شد؛تا زمانی که عدالت و دادخواهی فرزندانشان را ببینند آرام نخواهند شد . این زنان قهرمان، به سادگی فرزند از دست ندادهاند؛ آنان «سنگ بنای هویت» را به ما بازگرداندهاند. و اوج این شکوه الهی در آنها آنجاست که با صدای طنین انداز الهی عظم البلا را میخوانند و این یعنی اقتدار آمیخته به ایمان زن ایرانی. هر مادر داغدیده میناب، اکنون یک خطیب است؛ خطیبانی که با سکوت پر معنای خود، جهان را به محاکمه میکشند. نگاهشان پرسشگر است: «آیا برای این همه معصومیت، پاسخی در کار است؟» و پاسخ ما این است: پاسخ ما، سازندگی، اتحاد و پیروزی و عدل الهی خواهد بود! پاسخ نابودی استکبار جهانی است، پاسخ برچیدن ظلم ظالم است بر جهان با دستان منجی آخر الزمان. این فاجعه، ما را به سهعهد قهرمانی فرا میخواند: ۱)عهد افشا (چشمهای بیدار): هر دروغ، هر تزویر، هر سکوت شریک در این جنایت باید در برابر نور این نگاهها رسوا شود. ما دیگر فریب وعدههای توخالی را نمیخوریم. ۲)عهد آگاهی (قلمهای تیز): تاریخ را با خون نوشتند، ما باید آن را با قلم زنده نگه داریم. هرگز اجازه نخواهیم داد تا روایت اصلی زیر گرد و غبار فراموشی مدفون شود.می نویسیم می نویسیم می نویسیم تا جهان بداند حق کجاست و باطل کیست؟ ۳)عهد سازندگی (بالهای شکوفایی): از این خاکستر، نه فقط مدرسهای، که نهادی نو از ایمان و دانش برپا خواهیم ساخت. و بدانند مستکبران جهان که از میناب تا شمال ایران، از کویر تا دریای خزر،جزایر ما تنگه هرمز ما، پیمان ملی ماست، در برابر هر تهدید، قامت ما بلندتر خواهد شد. این اتحاد، برآمده از رگهای پرخون سربازان پدافند وطن است؛ این نگهبانان آرامش در میانه اشوب است ، بر آمده از دانش آموزان در خون غلطیده میناب است ،برآمده از شهدای لامرد و مهر است؛ برآمده از صلابت رهبری است که با شهادتش، راه را روشنتر ساخت. درست است که ستون ایران رفت اما ستون اندیشه اش پابرجاست. ما، فرزندان این حماسهی دردناک، نه شکستخوردهایم، بلکه در آستانهی پیروزی ایستادهایم. زیرا ایمان به فردا، بالاترین اقتدار است. آیندهای که در آن، دانش ، سلاح ما و عدالت، لباس ما خواهد بود. ایران، فرزند حماسه است؛ تاریخی که هرگز در برابر غریبه خم نشد. از گامهای استوار کوروش در پاسارگاد، تا ایستادگی دلیران در برابر امواج متلاطم روزگار؛ این رگهای تاریخ، با شراب آزادگی سیراب شدهاند. جنگ، تحریم و توطئههای پشت پرده، نتوانستند ذرهای از صلابت این درخت تنومند بکاهند؛ بلکه تنها سنگفرشهای مسیرمان را از الماسهای استقامت صیقل دادند. ما هرگز فراموش نمیکنیم، و هرگز کوتاه نمیآییم. بله اینجا ایران است؛ جایی که خون بهترین فرزندانش، آب حیات ارادهی ملی است. ایران، کشوری است که ریشههایش در اعماق هزاران سال تاریخ، درختی کاشته که حتی طوفانهای جهانی آن را نه میشکند و نه خشک میکند. این درخت همیشهسبز، با اشک و آفتاب، با عشق و ایمان زنده است. از میناب تا تبریز ، از ویرانی تا بازسازی، مسیر ما روشن است: مقاومت، اتحاد و آبادانی. ما، فرزندان ایران، پیمان میبندیم که: - یاد دختران میناب را تا ابد زنده نگه داریم؛ - در برابر دروغ و ظلم، ساکت نمانیم؛ - علم و دانایی را چون سلاحی مقدس، در برابر جهل و دشمن به کار گیریم؛ - و با همدلی و خرد، ایرانی بسازیم که جهان از شکوه آن دوباره سخن بگوید. خونشان میجوشد، قلممان مینویسد، و ایران، همچنان با اقتدار، میدرخشد. ما با تمام شور حماسی این ملت، اعلام میکنیم: جهان بداند، ایران هرگز خاموش نخواهد شد.ما آموختهایم که درد، زیباترین پلکان به سوی کمال است. آتش میناب، همان کوره است که فولاد ایمان این ملت را برای نبردی نهایی آبدیده میسازد.فاجعهی میناب، همراه با شهادت رهبر فرزانه، صرفاً یک داغ نیست؛ این یک کاتالیزور است؛ یک زلزلهی روحانی که وجدان خفتهی جهان را به چالش میکشد. جهانیان بداند که ایران متعلق به ایرانی است و (الف)ی از نامش را هم به آنها نخواهیم داد چه رسد غباری از خاک این وطن.
|